دیدار با الله (ج)و محمد مصطفی(ص)
راز و نیاز با خدا و درود بر پیامبرنبی (ص)


1-مالی بهتر از عقل و عبادتی مانند تفکر نیست.

2-از قرض بترسید که مایه غم شب و ذلت روز است.

3-سه چیز نتیجه سه چیز دیگر است پیروزی نتیجه بردباری ، گشایش نتیجه رنج ، آسایش نتیجه سختی.

4-گناه کمتر کن تا مرگ بر تو آسان گردد.

5-مردم همانند مریضند و خداوند به منزله طبیب و مصلحت مریض در چیزی است که طبیب مصلحت می داند.

6-هیچ پدری تحفه ای بهتر از ادب به فرزند نداده است.

7-خوبترین شما کسی است که آخرت خود را برای دنیا از دست ندهد.

8-بد ترین کسب ها کسب ربا و بدترین خوردنیها خوردن مال یتیم است.

9-سخن خوب گفتن دلیل  وفور عقل و خرد آدمی است.

10-هر کسمی خواهی باش فقط ادب کسب کن که محسنات ادب تو را از حسب و نسب بی نیاز می کند.

11-با بدان نیکی کن تا از بدی آنان جلوگیری کنی.

12-غنی ترین شما قانع ترین شماست.

13-دروغگو دروغ نمی گوید ، مگر به سبب حقارتی که در نفس خود احساس می کند.

14-ساعتی اندیشیدن بهتر از هفتاد سال عبادت است.

15-سبیل خود را بزرگ نگذارید که شیطان پناهگاه خود قرار می دهد.

16-نظر و نگاه فرزند به پدر و مادر از روی محبت و دوستی ، عبادت است.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 ] [ 15:58 ] [ بنده خدا ]

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.کشیش گفت:بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.amstory.mihanblog.com

خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.اما در مورد من چی؟...

من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟

می دانی جواب گاو چه بود؟

جوابش این بود:

شاید علتش این باشد که

"هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم

[ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ] [ 15:12 ] [ بنده خدا ]
روزی سه عارف بزرگ ،

حسن بصری ، مالک دینار و شفیق بلخی

به دیدن رابعه عدویه که بیمار بود رفتند .amstory.mihanblog.com

حسن بصری گفت :

هیچکس در عشق خود نسبت به خداوند صادق نیست ...

مگر اینکه ضربه های خدای خود را با شکیبایی تحمل کند .

رابعه گفت : ازین گفته بوی منیت میاید .

شفیق بلخی گفت : هیچکس در دعوی خویش صادق نیست

مگر اینکه در مقابل ضربه های خداوند شکر به جای آورد .

رابعه گفت : بهتر ازین باید گفت این سخن هنوز بوی منیت میدهد .
مالک دینار گفت : در دعوی خود صادق نیست

هر که از ضربه های دوست خویش لذت نبرد .

رابعه گفت : خوب است اما بهتر ازین باید گفت

هنوز سایه ضعیفی از منیت در آن نهفته است .

همه گفتند اکنون تو خود بگو .

او گفت : هیچکس در دعوی خویش صادق نیست

اگر با مشاهده محبوب خویش رنج و درد خود را فراموش نکند .

[ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ] [ 15:8 ] [ بنده خدا ]

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و

گفت : اما من درخت نيستم.

تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق

درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها

را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه

ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان

منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي

آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته

خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست.

شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر

زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده

ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين

را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به

يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي

سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت

مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو

براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را

كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي

خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت

و گريست!!!!!

[ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ] [ 15:0 ] [ بنده خدا ]
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود،

نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد.

سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.

در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود.

مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد.

ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود.

آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ] [ 8:41 ] [ بنده خدا ]

زنى به حضور حضرت داوود آمد و گفت :

اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

حضرت داوود فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.

سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟

زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم، ریسندگى مى کنم ، دیروزشال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم، تا بفروشم، و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد، و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تامین نمایم !!!

هنوز سخن زن تمام نشده بود، در خانه حضرت داوود را زدند، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد...

ناگهان ده نفر تاجر به حضور حضرت داوود آمدند، و هر کدام صد دینار (جمعا هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند:

این پولها را به مستحقش بدهید.

حضرت داوود از آن ها پرسید: علت این که شما دست جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟

عرض کردند : ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید، و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته ای سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن ، موردآسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم ، و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم ، و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ما است به حضورت آورده ایم ، تا هر که را بخواهى، به او صدقه بدهی!!!

حضرت داوود به زن نگاه کرد و به او فرمود:

پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى؟!!!

سپس  هزار دینار را به آن زن داد، و فرمود: این پول را در تامین معاش کودکانت مصرف کن، خداوند به حال و روزگار تو، آگاهتر از دیگران است 

[ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ] [ 8:37 ] [ بنده خدا ]
رسول اکرم ص هرگاه از سفری باز می گشت ؛اول

نزد فاطمه رضمی رفت ؛یکبارازسفری بازامد ونزد

اورفت ؛چون درخانه وارد شددید که فاطمه یک

گردنبند وگوشواره وجفتی النگوپوشیده وپرده ای

درخانه نصب کرده استلحظه ای توقف نمود وبدون

انکه چیزی بگوید از ان جابرگشت فاطمه رض علت

برگشتن پیامبررافهمید ؛لذاگوشواره وگردن بند والنگو

رابیرون کردوپرده راپایین اورد ونزد پیامبرفرستادتاانها رابه نیازمندان صدقه کند ؛چون رسول اکرم ص

خبریافت فرمود:اری اینگونه باش دخترم  ؛زیرادنیا از محمد وال محمد ص نیست

واگر دنیا به اندازه پرپشه ای ارزش می داشت ؛هرگز کافران رایک جرعه اب نمی نوشاند

[ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 ] [ 16:38 ] [ بنده خدا ]

اورده اند که سه پادشاه از حسن اتفاق درمجلس

انوشیروان جمع شدند ؛قیصرروم؛خاقان

چین؛ودارای هند انوشیروان گفت :بسی قرن ها

باید که تاچنین مجمعی دست دهدپس باید که

تاهریک سخنی بگوییم چه؛کلام الملوک ملوک

الکلام می باشد وعن قریب این صحبت به تفریق

می انجامد واز ماسخنی برصفحه می انجامد واز

ماسخنی برصفحه روزگار؛یادگارنماند

دراین سرای کهن خوی کن به خوش سخنی

                                     که بهتر از سخن خوب یادگاری نیست

ایشان رجوع به کسری کردند که اول شمابفرمایید:نوشیروان گفت:هرگز برسخن

ناگفته پشیمان نشدم  امابربعضی سخنان که گفته شده اکثراندامت خورده ام

سپس قیصرروم  گفت:انچه نگفتم توانستم بگویم وانچه گفتم دیگر بران قادرنبودم

وخاقان چین گفت:چون سخن نگویم اوزیردست منست وچون گفته شد من زیردست اویم

ودارای هند گفت:هرکلمه ای که گفته می شود یابرطریقه صوابست

ویادرمعرض خطاست اگر صوابست ؛گوینده درعهده ان می ماند تااز عهده بتواندبیرون بیاید یا نه

واگر خطاست هیچ فائده ای ندارد

پس درهر دوحال خاموشی اولی است

چون زبانت شود زنطق خموش

                      بشنوی نطق جان زدل می کوش

اگر مطلب موردپسند است باعلامت مثبت واگر نیست باعلامت منفی مطلعم کن

                        بشنوی نطق جان زدل می کوش

[ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 ] [ 16:37 ] [ بنده خدا ]

اورده اند دهقانی درحال شخم زدن زمین خود بود که یک چیز قیمتی

پیداکرد وان رابرد به بازار که بفروشد به هر مغازه ای برد صاحب مغازه گفت :

قیمت این جنس تو از مغازه من بیشتر است تااینکه یک نفرگفت بروخدمت پادشاه اومی تواند

جواب تورابدهد رفت خدمت پادشاه .پادشاه گفت بروخزانه تا دوساعت فرصت داری

هر چه می خواهی برداری برداربعدا بیرونت می کنیم

این بنده خدا رفت توی خزانه باخودش گفت یک ساعتی می خوابم وبعدا باکمال راحتی

هر چه دلم بخواهدبرمی دارم خوابید سردوساعت خزانه دارامد وگفت:بلند شووقتت

تمام است اورابدون توشه بیرون کرد حالاماهم همین طوراست خداچند روزی دردنیا

به مافرصتی داده هر چه می خواهی از ثواب جمع کن حالااگر خوابیدیم کی می خواهد ضررکند

مسلما خود ما

[ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 ] [ 16:35 ] [ بنده خدا ]
شخصی زیردرخت گردویی نشسته بود وشاخه های درخت راتماشامی کرد.

چون گردوها رادرشاخ اویخته دید .باخودگفت :چراخدای تعالی دراین درخت بزرگ

چنین میوه کوچکی راافریده ؛امادربوته هندوانه چنان میوه های بزرگ افریده

لایق این درخت ان است که میوه ای بزرگ مثل هندوانه باراورد .چون این کلمه

راگفت ؛ناگاه گردویی از شاخ جداشد وبرسراوافتاد .ان شخص چون این حالت رامشاهده کرد

به سجده فرورفت وشکربی اندازه نمود وگفت:خدایاخوب کرده ای که دراین درخت

میوه یکوچک افریدیوگرنه سرم از میوه بزرگ شکسته بود «ربناماخلقت هذاباطلا»


[ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 ] [ 16:33 ] [ بنده خدا ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
امکانات وب